تبلیغات
♛ MƳ кαωαιι ωσяƖɗ ^-^ ♕ - ♦ سه شنبه ی زیبـآی من -_- ♦

♦ سه شنبه ی زیبـآی من -_- ♦

سه شنبه 10 بهمن 1396 05:37 ب.ظ

نویسنده: ♦♥ Mɪsᴀᴋɪ Mᴇɪ ♥♦

سلام 

الان یه ساعته که از مدرسه کوفتی اومدم و به نظر خودم موفقیت خیـــلی بزرگی بودددد 

هوراااااا خونه من برگشتمممم *____*

خب اول بگم که من و سه شنبه خیلی خیلی با هم خوبیم -___-

اصن انقدر همدیگه رو دوس داریم که خدا میدونه -____-

من از سه شنبهههه متنفرممممممم 

آره خیلی بدم میاد البته فقط به خاطر مدرسه ی چرت امسـآلم اهههه ...

تا ساعت 3 که مدرسه ایم به خاطر چیز چرتی به اسـم " انجمن علمی "

اههههه خیلی دلم پره ...

یعنی من اگه تو اون یه ساعتی که دارم تو مدرسه هلاک میشم تو انجمن کوفتی 

فحش بسازم استفـاده مفیدتری از وقتــم کردم -___-

اصن سه شنبه هم منو خیلی دوس داره -__-

چند ماه پیش 

تو انجمن علمـی دوستم یه چیزی که یادم نمیاد بهم گفت هیجان زده شدم یهو میزو اشتباهی اوردم بالا 

من و میز خیلی عاشقانه و زیبا افتادیم و من سرم خورد رو میله ی میز جلویی -___-

خلاصه بگم که ازراعیلو دیدم :"|

من : نه من نمیخوام بمیرم کلی انیمه ی ناتموم دارمممممم  

ازراعیل : خاعک تو سرت با این آرزوهات -___- یه فرصت دیگه بهت میدم فقط دیگه اسکل بازی در نیار -__-

من : ههههیییی ممنونمممم 

بله دیگه چشم هایم را باز نمودم و کلی کله بالای کله ی گرامی دیدم -___-

دوستام : جیییغغغغغ زنده اییییی ؟؟؟ اون صدای طرقی که داد ... فکر کردیم مردیییییی 

من : اعره -___- نترسید هنوز از دستم خلاص نشدید 

بله دیگه بلند شدم و با کلی درد ...

یه چند روز پیش هم عصبانی بودم میخواستم مشت بزنم به میز اشتباهی به دماغم زدم -___-

خلاصه که آبشار خون ازش اومد خیلی زیاااادددد بود 0__0 نمیدونستم بدن من انقدر خون داشته 0-o

آخه میدونید من تو دماغم " کیست " دارم وقتی بهشون فشار وارد میشه میترکن دماغم پر خون میشه -__-

خیلی هم درد داره *^*

امروزم سه شنبه ی خیلی گندی داشتم 

زنگ اول که اجتماعی داشتیم درسی که عاشقشم ( عقققققق )

منم سه جلسه ی متوالی اجتماعی رو غایب شدم اصن مشقا رو هم هر چی از دوستام میپرسیدم کسی بهم جواب نمیداد ( بیشعولا  )

بعدش حالا تازه دوست صمیمیمو دیدم وقتی اومدم کلاس گفت : راستی سارا امروز خانم میخواد یه امتحان از بچه هایی که غایب بوده بگیره --

اصن اون موقع انگار مستقیم رفتم تو میکسر -____-

شبش سر درد داشتم حوصله نداشتم اصن به اجتماعی نگا هم نکردم -___-

وای هوا هم خیلی سردددد بود من و دوستم هم میز آخریم یه سوزی از حیاط میاد که ...

واییییی صندلی ها هم یخ زده بودن :"|

بعد دقیقا همون روز شوفاژ مدرسمــون خراب شده بود دقیقا همون روززززززز =|

وایییییی بعدش فارسی داشتیم اونم وجود حلزون گذری های عقربه ی ساعت تموم شد :|

حالا به ما گفتن انجمن تشکیل نمیش همه زنگ آخرشونو تا ساعت 3 دارن :|

ما هم ریـاضی داشتیم :|

3 ساعت داشتیم ریاضی دوره میکردیم :|

واییییی بعدش بالاخره تموم شددددد :|

یوهاهاهاهاها 







دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 بهمن 1396 06:43 ب.ظ



] <

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس